|
يك هفته نيستم فعلا خداحافظ زود بر ميگردم
درها بسته چراغها خاموش شيشه شكسته نور مهتاب صداي باد واژه ي تنهايي ............!
دستم را در تاريكي اندوه بالا بردم... و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم شهاب، نگاهش مرده بود تراوش سياه نگاهش با زمزمه ي سبز علف ها آميخت ومن در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم
پايان قصه ي عشق
ديگه هيچي نيست همه جارو سكوت گرفته واژه ها خاموش شدند كجاي اين جاده ام اولش يا آخرش شايد اينا همش حرفه شعاره پس چي درسته من يا تو احساس كجاست
روزت مبارك
اعترافي طولانيست شب اعترافي طولانيست فريادي براي رهائيست شب فريادي براي رهائيست و فريادي براي بند. شب اعترافي طولانيست. اگر نخستين شب زندان است يا شام واپسين تا آفتاب ديگررا در چهار راه ها فراياد آري يا خود به حلقه دارش از خاطر ببري، فريادي بي انتهاست شب فريادي بي انتهاست فريادي از نواميدي فريادي از اميد، فريادي براي رهائيست شب فريادي براي بند. شب فريادي طولانيست.
به سراغ من اگر مي آييد نرم آهسته بييايد، مبادا ترك بردارد چيني نازك تنهايي من
آخر اين قصه چييه؟ پايان اين جاده كجاست؟ كي به آخر ميرسه؟ دنياي بي انتها ......
تا حالا حس كردي همه جا تاريكه هر چقدر هم شمع روشن ميكني فايده اي نداره بعد مي ترسي ترس از تاريكي چراغها رو روشن ميكني اما بازم تاريكه خيلي تاريك قلبت ميلرزه مثل يه گنجيشك اسير دستات عرق كرده موهات آشفتس نميدوني چرا ميترسي باز هم تنهايي تنها تر از هميشه دلت ميخواد داد بزني شايد همسايه بغلي به فريادت برسه اما يادت مي افته تنهايي همه ي خونه ها خالين سرتو بالا ميگيري تا فرياد بزني يهو يادت مي افته يكي داره نگاهت ميكنه دلت آروم ميگيره ميري پشت پنجره به ستاره ها نگاه ميكني انگار همه جا روشنه روشن تر از هميشه ستاره ها بهت چشمك ميزنند تو هم لبخند ميزني به عكس خودت تو شيشه به ستاره ها به آسمون به ماه به خداااااااااا
چقدر سخته دلت بخواد با كسي كه دركت كنه حرف بزني ولي ببيني هيچ گوشي براي شنيدن حرف هاي تو وجود نداره چقدر سخته احساس تنهايي چقدر سخته فراموش شدن و از ياد رفتن چقدر سخته درك احساس نابودي و سخت تر از آن گم شدن گم شدن توي جاده ي تو ...
سلام دوست خوب و مهربونم يه چند وقتي نميتونم سر بزنم تنهام نگذار حتما بر ميگردم خيلي زود ......
همه آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترم ترند همه آدمها برابرند ، اما بچه ها واجبترند همه آدمها برابرند ، اما خانمها مقدمترند همه آدمها برابرند ، اما سياهها بدبخت ترند و سفيدها برترند همه آدمها برابرند ، اما بعضيها برابرترند
در لبه ي تيغ سرنوشت حركت ميكنم در ارتفاع پست زندگي راه ميروم در جاده مرگ زندگي ميكنم و بر روي سنگ لغزنده ي زندگي ميميرم .
فريادهايي پي در پي ترسي از نگاه هايي منتظر خسته از زندگي خسته از تو خسته از خود نعره هايي خون آلود صداهايي نامفهوم دردي در گيج گاه خسته خسته از تپش خسته از زندگي چراهايي بي جواب سوال هايي بي انتها .....
شب بود تاريك تنها خسته در مونده فراري هيچ كس نبود جز او هيچ چيز نبود جز آن نبود هيچ كس نبود هيچ چيز جز او جز آن دوست داشت گريه كنه فرياد بزنه ناله كنه اما اما... نشد نشد... چون اون نبود چون تمام شده بود اون تنها رفت بي كس اما حالا همه چيز داره چون او هست آن هست اما كاش نميرفت كاش تنها نميرفت كاش بود كاش...
تولدت مبارك
در كنار روياهايي بي انتها قدم بر مي دارد، در كنار روياهايي كه هيچ گاه به حقيقت پيوند نخورد، روياهايي كه هميشه ي ، هميشه تنها رويا بود و بس ...
دلتنگي براي كسي كه نياموخت عشق را دلتنگي براي كسي كه حس نكرد نگاه عاشقت را دلتنگي براي كسي كه ندانست و رفت دلتنگي براي كسي كه همه ي وجودت بود و هست دلتنگي براي ........
اين يه حقيقته يه حقيقته تلخ اما حقيقي يه حقيقت كه روزي فراموش مي شوي روزي از ياد ميروي روزي تنها خاطرات تو باقي مي ماند و اين تو هستي كه در كوچه هاي زمان محو ميشوي.
حرفهات دلم رو سوزوند حتي تصور نمي كردم پشت اون لبخند زيبا قلبي زخمي باشه منو ببخش منو ببخش كه دير دركت كردم منو ببخش كه دير فهميدم كه چه انسان بزرگي هستي منو ببخش ببخش كه .... كاش ميشد بگم چقدر دوستت دارم نه بخاطر رنج هايي كه كشيدي بخاطر بزرگي و عظمتت.
تا حالا فكر كردي زندگي يه خوابه؟ تا حالا بهش فكر كردي؟! فرقي نميكنه كه تو رويا ببيني و يا حتي كابوس! مهم اينه كه.... روزي بيدار خواهي شد و زندگي را جوري ديگر ادامه خواهي داد چه خوب! چه بد!
تا حالا شده فكر كني كسي رو با همه ي وجودت دوست داري بعد ببيني كه ديگه هيچ وجودي برات باقي نمونده بعد ببيني همه ي وجودت رو با خودش برده وهيچ چيز برات باقي نذاشته بعد ببيني تنها شدي و خودت موندي و خودت تا حالا شده...؟!
چييه؟! چيرو مي خواي بشنوي؟! مي خواي اعتراف كنم؟! مي خواي بگم؟! چيرو؟ اين كه پير شدم؟ اين كه به آخر رسيدم؟ اين كه همه ي هدف هام از بين رفته؟ اين كه به آخر جاده رسيدم؟ به پايان راه؟ آره اعتراف مي كنم كه اشتباه كردم كه باز هم جاده رو اشتباه انتخاب كردم نميدونم چرا جاده ها كوتاه شدن! نميدونم چرا من تنها شدم! نميدونم...!
حرف هاي زيادي هست براي گفتن، حرف هايي كه هيچ گاه درك نشد، حرف هايي كه تنها براي دوراني خاص، و انسان هايي خاص بود، حرف هايي كه....
اون لحظه ما هر دو خواب بوديم از همه ي آدم ها جدا بوديم فقط عشق كنارمون بود يه دنيا عشق پاك و آسموني ...... .
كاش ميشد گفت از راز گل هاي شقايق، كاش ميشد نوشت از غم كبوتران تنها، كاش ميشد فهميد قدرت بي پايان خدا، كاش ميشد حس كرد طعم عشق را، و كاش ميشد درك كرد راز تنهايي و دل تنگي را... |
About![]()
من براي سال ها مينويسم
Home
|